تبليغاتX
عشق زندگي است

عشق زندگي است

گویند شقایق ها هرگز نمی میرند پس تا مرگ شقایق ها دوستت دارم

 

سلام دوستان عزيزم

 

متشكرم كه تا اين زمان پيوسته دركنار من بوديد ...!

 

از تمامي كساني كه تا به حال منو راهنمائي كردن و

 در جهت بهبود احوالات من گام برداشتن واقعا

ممنونم هر چند كارهاي اين اشخاص بسيار والاتر

از اين حرفها بود ...

در يك كلام مي خواهم براي خودم باشم برام دعا كنيد

 كه شديداً محتاج دعاي هاي دوستان خوبي چون شما

 هستم اميدوارم در تك تك مراحل زندگيتون موفق و

 مؤيد باشيد  خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  85/02/04ساعت   توسط سرگشته 

 

تقديم به اوني كه ...

 

نامه

سلام مهربانم مي دانم که بامن قهري

اما به قصد کشيدن نازت به روي غرور سيلي زدم

اما تو بر روانم سيلي نزن .

وقتي تورا رنجاندم از درون شکستم

اما غرور مانع از آن شد که تو را ببينم

وتو چون سنگ صبوري کردي ودم بر نياوردي

وقتي براي بار دوم تورا از خودم راندم

چنان بر روح لطيفت سنگين آمد که ... رفتي.

آن لحظه نور عشقت چنان چشم هايم را زد که مانع از ديدن غرور شد .

باعث شد ببينم چهره رنجورت را

مي دوني که چي کشيدم

ديگر نه کاري از دست تکبر برمي آمد نه غرور

با خودم گفتم

چه طور به خودم جرات دادم به تو انقدر ظلم کنم

اما رفتار تو هر آن بدتر مي شد

شروع کردم به راز ونياز با خدا

ازش خواستم که تو را به من بدهد

زيرا در غير اين صورت بي صدا مي مُردم

وقتي که صبح لبخند شکسته تو را ديدم

فهميدم که خدا من را بخشيده

اما تورا نمي دانم

زيرا که پر رنگي غم را درچشمايت ديدم

که ياد آوار  بي خردي من بود.

 

+ نوشته شده در  85/02/01ساعت   توسط سرگشته  | 

 

من از سكوت گريزان بوده ام هميشه ... سالهاست كه سكوت كرده ام ..... و اينك ترس مرا تكان مي دهد

و من پيوسته به عقب بر مي گردم و از خود اين سوال را بارها و بارها مي پرسم كه آيا من

راه را عوضي آمدم ؟.. دلم گرفته است از اين فريبها و نيرنگها ... از اين دورويه مردمان بيهوده گو ... از آنها كه خدا را در پشت يك تكه ابر پنهان كرده و مي كنند و خود را قديس وار خالص خالص مي نمايانند .... چرا سادگيها هميشه تهش باختن است ؟ چرا قلب ساده من هميشه ساخت و ويران نكرد اما ساخته هايش را ويران كرد دست فريب ؟ ... چرا بالهايم را ديگران نمي بينند ... پرواز را از همين سكوي كوچك هم مي شود آغاز كرد  

 ...

+ نوشته شده در  85/01/31ساعت   توسط سرگشته  | 

 

تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند ... !

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما

 دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.

 

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه

رازدارش بود

 

 

 

+ نوشته شده در  85/01/28ساعت   توسط سرگشته  | 

 

تو  ميداني

 

تو  ميداني و همه ميدانن كه زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من

از آوردن برق اميدي در نگاه من و از بر انگيختن موج شعفي در دل من عاجز است

تو ميداني و همه ميدانن كه شكنجه ديدن به خاطر تو" زنداني كشيدن به خاطر تو و رنج بردن

به پاي تو تنها لذت زندگي من است

از شادي توست كه من در دل ميخندم . از اميد رهايي توست  كه برق اميد در چشمان

خسته ام  مي در خشد واز خوشبختي توست كه هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس

ميكنم نميتونم خوب حرف برنم . نيروي شگرفي را كه در زير اين كلمات ساده و جمله هاي

ضعيف و افتاده پنهان كرده ام. درياب!درياب! من تو را دوست دارم. همه زندگي ام و همه روزها و شبهاي زندگي ام " هر لحظه از زندگي ام بر من شهادت ميدهند

شاهد بوده اند و شاهد هستند

آزادي تو مذهب من است

خوشبختي تو عشق من است

وآينده تو آرزوي من

 

 

+ نوشته شده در  85/01/26ساعت   توسط سرگشته  | 

 

 

 

" یاغی"

 

"برلبانم غنچه ی لبخند پژمرده است

نغمه ام دلگیر و افسرده است

نه سرودی ، نه سروری

نه هماوازی ، نه شوری

زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است

یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است

این چه آیینی؟چه قانونی؟ چه تدبیری است؟

من از این آرامش سنگین وصامت عاصیم دیگر

من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر

من سرودی تازه می خواهم

جنبشی، شوری ، نشانی، نغمه ای ، فریادهایی تازه می جویم

من به هر آئین و مسلک کو کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر

من ترا در سینه ی امید دیرینسال خواهم کشت

من امید تازه می خواهم افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم

 

+ نوشته شده در  85/01/23ساعت   توسط سرگشته  | 

 

وقتي دلم ... !

 

وقتي دلم به اندازه غربت سرنوشتم مي گيره داغ دلم تازه مي شه وقتي ذهنم از تكرار ، تكرار هميشگي آزرده مي شه تازه متوجه مي شوم (تكرار تا ابديت ) كلمه اي جديدي نيست . وقتي مي بينم چشمام زندگي راآن طور كه هست نمي بيند حسرت مي خورم وقتي همش غم را مي بينم صبر و قرار خودم رو از دست مي دم . وقتي مي بينم  آهنگ زندگي جز (( غم غم غم )) چيز ديگه اي نيست فقط اشك چشمام را نگه مي دارم . وقتي متوجه مي شم بغض ، راه گلوم را بسته فقط خدا خدا مي كنم . كه درد بغض ، گلومو بي خيال شه. وقتي مي بينم زندگي من جز رنگ باختگي چيزي نداره آتيش مي گيره  وقتي …    !

 

 

+ نوشته شده در  85/01/21ساعت   توسط سرگشته  | 

 

فريادهاي خاموشي

 

دريا ، - صبور و سنگين –

مي خواند و مي نوشت :

« ....  من خواب نيستم !

خاموش اگر نشستم  ،

مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم ؛

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !  »

 

 

 

+ نوشته شده در  85/01/17ساعت   توسط سرگشته  | 

 

نمازشكايت

سحر, كه نسترن سرخ باغ همسايه

فرستد از لب ايوان به آفتاب درود

وآبشار غرلهاي شاد گنجشكان

ز اوج سبز درختان,به كوچه مي ريزد

و خانه از نفس گرم ياس لبريز است

من از سرودن يك شعر تازه مي آيم

كه ذره ذره وجودم در آن ترانه تلخ

به هاي هاي غريبانه اشك ريخته اند

*

كنار نسترن سرخ باغ همسايه

من از ستاره شفاف صبح مي پرسم:

((تو شعر مي داني؟))

ستاره جاي جواب

به بي تفاوتي آفتاب مي نگرد

*

((تو هيچ مي بيني؟))

                   -دوباره مي پرسم-

ستاره اما از دشت بي كرانه صبح

به من - چو گم شده اي در سراب – مي نگرد!

*

نگاه كن!

مرا مصاحب گنجشك هاي شاد مبين!

مرا مشاعر گلبرگ هاي ياس مدان!

كه من تمامي شب,

در آن كرانه دور,

ميان جنگل آتش

          ميان چشمه خون

به زير بال هياهوي مرگ زيسته ام

و تا سپيده صبح

به سرنوشت سياه بشر گريسته ام!

*

((- تو هيچ مي گريي؟))

                   - باز از ستاره مي پرسم –

ستاره – اما- با ديدگان اشك آلود

به پرسشي كه ندارد جواب مي نگرد!

*

-((بگو

صداي من به كسي مي رسد در آن سوي شب؟

بگو, كه نبض كسي ميزند در آن بالا؟))

ستاره مي لرزد!

-((بگو!

          مگر تو بگويي

                   در اين رواق ملال

كسي چون من به نماز شكايت ايستاده است؟))

ستاره مي سوزد

ستاره مي ميرد

و من تكيده و غمگين به راه مي افتم

و آفتاب همان گونه سر كش و مغرور

به انهدام جهان خراب مي نگرد....

                             >>فريدون مشيري<<

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/01/14ساعت   توسط سرگشته  | 

 

درد

 

چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي در گوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون كوه بودن
ولي در چشم خود ارام شكستن
براي هر لبي شعري سرودن
ولي براي خود همواره بستن
به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شكستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولي در بطن خود غوغا نشستن

 

این شعر رو چون خیلی دوست دارم گذاشتم شاید تکراری باشه اما بازم قشنگه

 

 

+ نوشته شده در  85/01/05ساعت   توسط سرگشته  | 

 

 

بهاري

 

یک باغ گل در دیدگانت جاریست

 

غنچه ای به لب بنشان

 

گوشهایم نیز به آهنگ گل محتاجند

 

فقط برای تو که یک گلستان زمزمه عشقی .

 

+ نوشته شده در  85/01/01ساعت   توسط سرگشته  | 

 

فقط یک گام دیگر

 

فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار

كمي آهسته تر شايد...نه محكم تر قدم بگذار

 

به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو

بيا اي  جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار

 

خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقة گندم

نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار

 

نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم

مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار

 

خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي

چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟

 

خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها

.فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار

 

سلام دوستان عزيزم عيد رو به همه شما دوستان خوبم تبريك عرض

 مي كنم اميدوارم سال خوشي داشته باشيد خدانگهدار

 

 

+ نوشته شده در  84/12/29ساعت   توسط سرگشته  | 

      شاملو

        از اينگونه مردن

مي خواهم خواب اقاقيا ها را ببینم.
خيالگونه،
در نسيمي كوتاه
كه به ترديد مي گذرد
خواب اقاقياها را
ببینم.
***
مي خواهم نفس سنگين اطلسي ها را پرواز گيرم.

در باغچه هاي تابستان،
خيس و گرم
به نخستين ساعت عصر
نفس اطلسي ها را
پرواز گيرم.
***
حتي اگر
زنبق ِ كبود ِ كارد
بر سينه ام
گل دهد-
مي خواهم خواب اقاقيا را ببینم
در آخرين فرصت گل،
و عبور سنگين اطلسي ها باشم
بر تالار ارسي
در ساعت هفت عصر

 

+ نوشته شده در  84/12/26ساعت   توسط سرگشته  | 

 احمد شاملو

بودن

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست
 
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

 

 

 

+ نوشته شده در  84/12/24ساعت   توسط سرگشته  | 

فريدون مشيري

دل از سنگ بايد كه از درد عشق
ننالد خدايا دلم سنگ نيست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
كه جز غم در اين چنگ آهنگ نيست
به لب جز سرود اميدم نبود
مرا بانگ اين چنگ خاموش كرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
كه آهنگ خود را فراموش كرد
نمي دانم اين چنگي سرونوشت
چه مي خواهد از جان فرسوده ام
كجا مي كشانندم اين نغمه ها
كه يكدم نخواهند آسوده ام
دل از اين جهان بر گرفتم دريغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در اين واپسين لحظه زندگي
هنوزم در اين سينه يك آرزوست
دلم كرده امشب هواي شراب
شرابي كه از جان برآرد خروش
شرابي كه بينم در آن رقص مرگ
شرابي كه هرگز نيابم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ اين چنگ را
همه زندگي نغمه ماتم است
نمي خواهم اين ناخوش آهنگ را

+ نوشته شده در  84/12/22ساعت   توسط سرگشته  | 

ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم               موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

 

من معتقدم هر چه درباره انسان گفته اند ،فلسفه و شعر است و آنچه حقيقت دارد جز

 

 اين نيست که انسان تنها آزادی است و شرافت و آگاهی و اينها چيزهايی نيست که

 

بتوان فدا کرد. حتی در راه خدا ", شريعتی

 

 

+ نوشته شده در  84/12/20ساعت   توسط سرگشته  | 

 

گذر عمر

 

مي‌گذرد عمر ما افسوس
مي‌رود جواني و زيبايي افسوس
هر كس به نوعي طي مي‌كند عمر
افسوس كه لحظه‌ها مي‌رود و مي‌شود گم
يكي به شادي، يكي با عشق
يكي با غم، يكي با حسرت
گاهي خوب و گاهي بد
گاهي سرخ و گاهي زرد
عمر ما دوام نداره افسوس
اين جهان پهنه دام افسوس
گذشت عمر و هيچ نديدم اندر اين جهان
مثل آب بود و در چشمه‌اي روان
تا به خود آمديم عمر رفته بود
از جواني و عشق چيزي نمانده بود
هر چه ما بوديم شد يك خاطره
مانند عكس، مثل يادگار
سهم ما ولي دانه‌اي انار

 

+ نوشته شده در  84/12/18ساعت   توسط سرگشته  | 

 

 

در شب بی کسیم یاد تو مهتاب من است

 

 

 

Image hosting by TinyPic

 

سلام

بچه ها کارم درست شد موفق باشید

 

 

+ نوشته شده در  84/12/16ساعت   توسط سرگشته  | 

 

 سلام دوستان عزيزم

 همه ما روزي رفتني هستيم

براي من دعا كنيد شايد از روز پنجشنبه ديگه در كنار شما دوستاي خوبم نباشم البته

برخلاف ميلم فقط فقط التماس دعا

 

زندگی یعنی تکاپو

زندگی یعنی هیاهو

زندگی یعنی شب نو  روزنو  اندیشه نو

زندگی یعنی غم نو  حسرت نو  پیشه نو

زندگی می بایست سرشار از تازگی باشد

زندگی همچون آب است

آب اگر راکد بماند

چهره اش افسرده خواهد شد

 

 

 

+ نوشته شده در  84/12/14ساعت   توسط سرگشته  | 

 

 

چه باید بکنم  ...

 

در سراشیبی و پیچ و خم سرنوشت نمی دانم

نمی دانم به کجا رهسپارم و به کدام امید گام بر میدارم

همینقدر می دانم که طاقت رفتنی نمانده وماندن صعب و محال است

چه باید بکنم  گردن از بار گذشته شکسته و پشت از سنگینی آن خمیده

محنت ایام خردم کرده

 

 

که حتی یادآوری آن در خاطرم بر بار اندوه می افزاید

پای در گل فرو مانده ورفتن محال

نه زمین سخت که بر آن بایستم نه خاک سرد که نفس قطع کنم

زنده و زنده بگور در گور زندگی حیران و اسیر

من در این سیاه بازار وحشتناک و این زمان جلاد

نه امیدی دارم نه دلبستگی0

 

آنقدر به دل کندن نزدیکم که یک نفس فاصله است وآنقدر از دنیا دور که نفرت دارم از نامش

به چه چیز ماندن دل ببندم اینکه روزی زندگی رنگ دیگر بگیرد

دریغ از آن همه آرزو که به هرز رفت

 

 

هر گاه بر میگردم وبه گذشته می نگرم

افسوس جانگدازی بر لب می نشانم

و هر وقت به راه آینده می نگرم آه بلندم از دل بر می خیزد

آه بلندم از دل بر می خیزد

 

 

+ نوشته شده در  84/12/10ساعت   توسط سرگشته  | 

حسرت ها

باز خوانی حسرت ها و امید های از دست رفته کاری بیهوده است.

من به فردا امیدوارم...

و می دانم گذران لحظه ها از پیش تعیین شده است.

لحظه ها می گذرند و ما باید همانند بیننده ای به نظاره بنشینیم آنچه را که می گذرد.

سرنوشت از پیش رقم خورده است.

نباید غصه ای خورد...

من راز لحظه ها را می دانم

و انتظار را دوست دارم....

برای آمدنی نو و تازه

..........

...

 

 

+ نوشته شده در  84/12/08ساعت   توسط سرگشته  | 

 

                    محبت چه واژه غريبي ست ...

                    

 

محبت چه واژه غريبي

دنيا چه لغت عجيبي

عشق چه زيبا و چه خوبي

شادي چه واژه دروغي

تنها چه كلمه آشنايي

اشك هميشه تو با مايي

غم در وجود ما پر

زندگي مثل صدف مثل در

مرگ هميشه با ماست

مردن از غم من كاست

خداي بزرگ و بي رقيب

براي من تكيه اي هست و اميد

پرواز برام يه آرزوست

رفتن به آسمونو نزديك شدن به يك دوست

سلام اول و آمدن و بودن

خداحافظي فقط براي رفتن

پس والسلام اي روزگار بي وفا

 

 

+ نوشته شده در  84/12/05ساعت   توسط سرگشته  | 

دل غمگين ما رو ياد كن

  

  

نشسته بر دل غبار غم            زانکه من در دیار غم

گشته ام غمگسار غم             امید اهل وفا تویی

رفته راه خطا تویی                آفت جان ما تویی

 

 

شعر: فریدون مشیري

 

تو ای دلبر که پرسی حال مارا،                 که می گوید یاد آشنا کن؟

مرا درمانده حسرت چه خواهی؟               که می گوید دردم را دوا کن؟

چو از احوال زارم یاد کردی                   دوباره دست مرگ از من رها شد

رها کن دامنم را تا بمیرم                        که جانم خسته زین رنج و بلا شد

نمی دیدی دلم دیوانه توست؟                    نپرسیدی چرا حال دلم را؟

به درگاه تو زاری ها نکردم؟                   چرا پس حل نکردی مشکلم را؟

تو می دانی که لیلای منی تو،                  تو می بینی که که مجنون توام من

هنوزت می پرستم،می پرستم؟                  زند گر تیشه غم بر ریشه من

هنوزت با دل و جان دوست دارم              تویی سرمایه ی اندیشه من

تو ای دلبر که پرسی حال مارا                 که می گوید که یاد آشنا کن؟

مرا درمانده حسرت چه خواهی؟              که می گوید که دردم را دوا کن؟

که گوید یاد کن بیمار خود را؟                 که گوید با خبر از حال من باش؟

اگر یادم نئی ،حالم چه پرسی؟               وگر یار منی پس مال من باش.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  84/12/04ساعت   توسط سرگشته  | 

 

گل من گريه مكن


 

كه در آينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
گل من گريه مكن
سخن از اشك مخواه
 كه سكوتت گوياست
از نگه كردنت احوال تو را مي دانم
دل غربت زده ات
بي نوايي تنهاست
من و تو مي دانيم
چه غمي در دل ماست
 گل من گريه مكن
اشك تو صاعقه است
تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي
بيش از اين گريه مكن
كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي
من چو مرغ قفسم
تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي
گل من گريه مكن
 كه در آيينه ي اشك تو غم من پيداست
فطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
دل به اميد ببند
نا اميدي كفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگريز
در دندان تو در غنچه ي لب زيباست
گل من گريه مكن

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  84/12/02ساعت   توسط سرگشته  | 

حرفی نیست

حرفي نيست ...

 

در سكوتم فرياد را نظاره كنيد

فرياد در گلو خشكيده است

 

حرفي نيست ...

 

چشمان بي فروغ

به دنبال كوچكترين روزنه هايي

زبان قاصر از بيان

حرفي نيست ...

 

 

تنهاتر از سكوت...!!!

 

+ نوشته شده در  84/11/30ساعت   توسط سرگشته  | 

سیاهند

 

تمام خاطره های من سیاهند

 

با لکه های ریز نورانی

درست مثل آسمان پر ستاره شب

آن روز که تو ستاره صدایم کردی

بر کجای تاریکیهایت تابیده بودم؟

جوان بودم و نگاهم سرشار از قصه های عاشقانه

تو از من دروغ بافته بودی

و من از تو

گلیمی که زیر پای خانی انداخته باشند

حالا

چه فرقی میکند که تو مرا سیاه

و من تو را زرد یا سرخ

بافته باشم

ما هر دو پایمال شده ایم

+ نوشته شده در  84/11/28ساعت   توسط سرگشته  | 

نمی دانم

 

در مراسم ياد بود زندگاني ٬ واقعيات گريه مي کنند ٬ حقايق ماتم مي گيرند وروياها مي رقصند ...

 

من نمی دانم
و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان، این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش :
چیزی از معجره آن سو تر
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند،
چه شگفتی هایی پنهان است!
من بر آنم که در این دنیا
خوب بودن _به خدا _سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان
تا این حد
با خوبی بیگانست
و همین درد مرا سخت می آزارد!

+ نوشته شده در  84/11/25ساعت   توسط سرگشته  | 

باورم نمی شود ...

 

باورم نمي شود تو از من گذشته باشي

باورم نمي شود تو رفته باشي

صداي گريه ي من تو را راضي نكرد

قطره قطره ي اشكم دل سنگ را سوزاند

ولي دل تو را نرم نكرد

باورم نمي شود كه حتي پشت سرت را هم نگاه نكردي

باورم نمي شود كه فريادم را نشنيده باشي

باورم نمي شود كه رفته باشي

من هنوز نا باورم

ولي ياد گرفتم كه عاشق نباشم

ياد گرفتم دل شكستن را

ياد گرفتم سنگ شدن را

پس مي شكنم قلب هاي عاشق را

قلب من ديگر از گوشت و خون نيست

قلب من از سرب است

وجودم شعله ور از آتش نفرت

كه مي سوزاند جان ها را

حال باور مي كنم مرگ تورا

زيرا باور كردم مرگ قلبم را

مرگ قلبم را

و روي سنگ قبرم نوشتم شعر تو را

..................

+ نوشته شده در  84/11/24ساعت   توسط سرگشته  | 

... !

 

شايد اين آخرين ترانه ام باشد و شايد مهربانترين قسمت انديشه ام .... گم شده است همه نقشه هايم ...خود را كودكي حس مي كنم كه ميان اسباب بازيهايش گم شده است ... هميشه دلم مي خواست كه بذر محبت درباغچه خانمان بكارم و عشق درو كنم ... مي بيني ؟ لحنم چه ساده شده است ؟
ذهنم خسته است و چشمم تمناي خواب دارد ... نه خواب آشفته ! اي كاش مي شد به دوردستها سفر كنم با كسي كه دلش از سنگ نمي شد ... كاش مي شد با كسي كنار آتش بايستم كه دلش برف زمستان نبود .... كاش مرا كسي با خود مي برد ... .. .. كاش دلم نااميد نمي شد .. كاش تو هم مرا تنها نمي گذاشتي ... كاش از سر بيقراري واژه هم از من فرار نمي كرد
 

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست

گسترده از عالم تنهايي من عالمي نيست

غم آنقدر دارم كه مي خوام تمام فصل ها را

بر سر سفره رنگين خود بنشانم ات بشين غمي نيست

هواي من بر من مگير كه اين خود ستايي را كه بي شك

تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

من قصد نفي بازي گل را با باران ندارم

شايد به زخم من كه مي پوشم زچشم شهر آن را

در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست

شايد و شايد هزاران شايد ديگر اگر چه

اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

 

 

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت   توسط سرگشته  | 

شکوه

 

نـه تـو را به شكوه گويــــم، كـه كنـد خـدا خـدايي

به تبسمـي سخـن كــــن   كه تـو خود زبان مايي

 

ره ديــدگــــــان خــود را، اگــــــر از تــو مقـدم آيـد

بــه تــرنـمي  بـشويــــــم و گــــــرم جفــا نمـايي

 

ســر سيـل چشـم مستم، ز وفـــــاي تـو ببستـم

ز تمــام خلــــق پــــــوشـم، به بهــانـه‌اي خفـايي

 

اگــر از جنـون ز خلقـي بگسـسته‌ام، نه سرخوش

كه تو پشت من شكستي،‌ كه تو خود غـم رسايي

 

ز هـزار چشـم جــادو، ســر بـــــــرگ گــل نــدارم

ز غــم تــو جــان سپـــــــارم، اگـــرم شبـي نيايي

 

 

+ نوشته شده در  84/11/17ساعت   توسط سرگشته  |