نمازشكايت
سحر, كه نسترن سرخ باغ همسايه
فرستد از لب ايوان به آفتاب درود
وآبشار غرلهاي شاد گنجشكان
ز اوج سبز درختان,به كوچه مي ريزد
و خانه از نفس گرم ياس لبريز است
من از سرودن يك شعر تازه مي آيم
كه ذره ذره وجودم در آن ترانه تلخ
به هاي هاي غريبانه اشك ريخته اند
*
كنار نسترن سرخ باغ همسايه
من از ستاره شفاف صبح مي پرسم:
((تو شعر مي داني؟))
ستاره جاي جواب
به بي تفاوتي آفتاب مي نگرد
*
((تو هيچ مي بيني؟))
-دوباره مي پرسم-
ستاره اما از دشت بي كرانه صبح
به من - چو گم شده اي در سراب – مي نگرد!
*
نگاه كن!
مرا مصاحب گنجشك هاي شاد مبين!
مرا مشاعر گلبرگ هاي ياس مدان!
كه من تمامي شب,
در آن كرانه دور,
ميان جنگل آتش
ميان چشمه خون
به زير بال هياهوي مرگ زيسته ام
و تا سپيده صبح
به سرنوشت سياه بشر گريسته ام!
*
((- تو هيچ مي گريي؟))
- باز از ستاره مي پرسم –
ستاره – اما- با ديدگان اشك آلود
به پرسشي كه ندارد جواب مي نگرد!
*
-((بگو
صداي من به كسي مي رسد در آن سوي شب؟
بگو, كه نبض كسي ميزند در آن بالا؟))
ستاره مي لرزد!
-((بگو!
مگر تو بگويي
در اين رواق ملال
كسي چون من به نماز شكايت ايستاده است؟))
ستاره مي سوزد
ستاره مي ميرد
و من تكيده و غمگين به راه مي افتم
و آفتاب همان گونه سر كش و مغرور
به انهدام جهان خراب مي نگرد....
>>فريدون مشيري<<