خواهش
یه مطلب پولکی گذاشتم بالا ی همه لطفا هر که در این مورد مطلب و یا پیشنهادی داره فقط همونجا بنویسه و التماس میکنم بقیه رو خراب نکنه.
گویند شقایق ها هرگز نمی میرند پس تا مرگ شقایق ها دوستت دارم
یه مطلب پولکی گذاشتم بالا ی همه لطفا هر که در این مورد مطلب و یا پیشنهادی داره فقط همونجا بنویسه و التماس میکنم بقیه رو خراب نکنه.
پسرکی در کلاس درس دو خط موازی روی کاغذ کشید. وقتی دو خط موازی چشمشان به یکدیگر افتاد ، در همان نگاه اول قلبشان تپید. مهر یکدیگر را در سینه جا دادند. خط اولی گفت: ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی: و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج و می توانم برم و خط کنار یک جاده دور افتاده بشم..یا خط کنار نردبان. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ بشم یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت ... ؛ خط اولی: چه شاعرانه، حتما زندگی خوشی خواهیم داشت. در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند و بچهها تکرار کردند: دو خط موازی . . .
دو خط موازی لرزیدند، به يكدیگر نگاه کردند.خط دومی زد زیر گریه...، خط اول: نه.این امکان نداره.حتما یک راهی پیدا میشه..خط دومی: شنیدی که چی گفتند؟! ، هیچ راهی وجود نداره.ما هیچ وقت بهم نمی رسیم و دوباره گریيد.
خط اول: نباید ناامید شد، از این کاغذ خارج میشویم و دنیا را زیر پا می ذاریم ،
بالاخره کسی پیدا میشه که مشکل ما رو حل کنه. خط دومی آرام گرفت و آرام آرام، از کاغذ بیرون خزیدند؛ از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و... آنها پس از سالها از صحراهای سوزان، کوههای بلند، درههای عمیق، دریاها خروشان، از شهرهای شلوغ و ...گذشتند.
آنان دانشمندان زیادی را پیدا کردند؛ ریاضیدان به آنها گفت: این محال است، هیچ فرمولی شما را بهم نمی رساند ، فیزیکدان: بگذارید از الان نا امیدتان کنم..اگر میشد قانون طبیعت را نادیده گرفت دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت...، پزشک: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمیدان: شما دو عنصر غیر قابل ترکیباید. ستارهشناس: شما خودخواه ترین موجودات روی زمیناید، رسیدن شما بهم مساوی است با نابودی جهان، سیارات از مدار خارج می شوند..کرات با هم برخورد می کنند، نظام دنیا از هم می پاشد. فیلسوف: متاسفم جمع نقیضین محال است ...
وبالاخره به کودکی رسیدند.کودک فقط یک جمله گفت: "شما بهم می رسید."
یک روز به یک دشت رسیدند.یک نقاش در حال کشیدن نقاشی بود. خط اول: بیا وارد ان بوم نقاشی شویم....و ان دو وارد دشت شدند و روی دشت نقاش رفتند بعد نقاش فکری کرد و سپس قلمش را حرکت داد،آنها دو ریل
قطار شدند، دو سمت يك جاده که از دشت میگذشت، و همانجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین میخزيد، دو خط موازی ناباورانه وعاشقانه بهم رسیدند.........
برگرفته از: http://ashknariz.persianblog.com
کاشکی
حسرت دیدار تو در من میمرد
یا در این شام سیاه
باد شبگرد زمستان با خویش
عشق جانسوز تو را
تا ابدیت میبرد
عشــق آن چیزی که پندارید نیست
آ ن خیـــــــالی ه شما دارید نیست
اشکـــهاتان هم دروغ دیگری است
اشک این آبـی که می بارید نیست
لایق تــــــــریین شدن با برگ سبز
هیزم خشکی که می کارید نیست
. . . (بقیه اش یادم نیست)