تبليغاتX
عشق زندگي است

عشق زندگي است

گویند شقایق ها هرگز نمی میرند پس تا مرگ شقایق ها دوستت دارم

خواهش

 

یه مطلب پولکی گذاشتم بالا ی همه لطفا هر که در این مورد مطلب و یا پیشنهادی داره فقط همونجا  بنویسه و التماس میکنم بقیه رو خراب نکنه.

+ نوشته شده در  84/06/26ساعت   توسط سرگشته  | 

شاید خیلی تکراریه ولی بهش می ارزه

 
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :
               حذر از عشق ؟
                                    ندانم
سفر از پيش تو ؟
                       هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
!
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
+ نوشته شده در  84/06/23ساعت   توسط سرگشته  | 

دو خط موازی

 

پسرکی در کلاس درس دو خط موازی روی کاغذ کشید. وقتی دو خط موازی چشمشان به یکدیگر افتاد ، در همان نگاه اول قلبشان تپید. مهر یکدیگر را در سینه جا دادند. خط اولی گفت: ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی: و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج و می توانم برم و خط کنار یک جاده دور افتاده بشم..یا خط کنار نردبان. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ بشم یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت ... ؛ خط اولی: چه شاعرانه، حتما زندگی خوشی خواهیم داشت. در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند و بچه‌ها تکرار کردند: دو خط موازی . . .

دو خط موازی لرزیدند، به يكدیگر نگاه کردند.خط دومی زد زیر گریه...، خط اول: نه.این امکان نداره.حتما یک راهی پیدا میشه..خط دومی: شنیدی که چی گفتند؟! ، هیچ راهی وجود نداره.ما هیچ وقت بهم نمی رسیم و دوباره گریيد.

خط اول: نباید ناامید شد، از این کاغذ خارج می‌شویم و دنیا را زیر پا می ذاریم ،

بالاخره کسی پیدا میشه که مشکل ما رو حل کنه. خط دومی آرام گرفت و آرام آرام، از کاغذ بیرون خزیدند؛ از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و... آنها پس از سالها از صحراهای سوزان، کوههای بلند، دره‌های عمیق، دریاها خروشان، از شهرهای شلوغ و ...گذشتند.

آنان دانشمندان زیادی را پیدا کردند؛ ریاضیدان به آنها گفت: این محال است، هیچ فرمولی شما را بهم نمی رساند ، فیزیکدان: بگذارید از الان نا امیدتان کنم..اگر می‌شد قانون طبیعت را نادیده گرفت دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت...،‌ پزشک: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمیدان: شما دو عنصر غیر قابل ترکیباید. ستاره‌شناس: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین‌اید، رسیدن شما بهم مساوی است با نابودی جهان، سیارات از مدار خارج می شوند..کرات با هم برخورد می کنند، نظام دنیا از هم می پاشد. فیلسوف: متاسفم جمع نقیضین محال است ...

وبالاخره به کودکی رسیدند.کودک فقط یک جمله گفت: "شما بهم می رسید."

یک روز به یک دشت رسیدند.یک نقاش در حال کشیدن نقاشی بود. خط  اول: بیا وارد ان بوم نقاشی شویم....و ان دو وارد دشت شدند و روی دشت نقاش رفتند بعد نقاش فکری کرد و سپس قلمش را حرکت داد،آنها دو ریل

قطار شدند، دو سمت يك جاده که از دشت می‌گذشت، و همانجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین میخزيد، دو خط موازی ناباورانه وعاشقانه بهم رسیدند.........

برگرفته از:   http://ashknariz.persianblog.com

+ نوشته شده در  84/06/21ساعت   توسط سرگشته  | 

کلوزاپ

+ نوشته شده در  84/06/21ساعت   توسط سرگشته  | 

امیری سنقری

 

دلم در دام زلفت شد دچار آهسته آهسته

ربودی از کــفم صبر و قرار آهسته آهسته

+ نوشته شده در  84/06/14ساعت   توسط سرگشته  | 

001

+ نوشته شده در  84/06/14ساعت   توسط سرگشته  | 

از یک دوست قدیمی

.     

 

کاشکی

حسرت دیدار تو در من میمرد

یا در این شام سیاه

باد شبگرد زمستان با خویش

عشق جانسوز تو را

تا ابدیت میبرد

 

+ نوشته شده در  84/06/13ساعت   توسط سرگشته  | 

005

+ نوشته شده در  84/06/13ساعت   توسط سرگشته  | 

عشق

عشــق آن چیزی که پندارید نیست

آ ن خیـــــــالی ه شما دارید نیست

اشکـــهاتان هم دروغ دیگری است

اشک این آبـی که می بارید نیست

لایق تــــــــریین شدن با برگ سبز

هیزم خشکی که می کارید نیست

   .  .  .                         (بقیه اش یادم نیست)

+ نوشته شده در  84/06/13ساعت   توسط سرگشته  |