+ نوشته شده در
84/08/30ساعت   توسط سرگشته
|
روزگار سختی است ...........!
آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !
جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !
خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !
می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !
انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .
و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...
و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .
هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر !
آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،
اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل !
و همچنان در انتظار ،
در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،
كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند و به سر منشا خود بازگرداند .
و رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...
من اينجا تنها ماندم ،
خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،
مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ... مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .
پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !
مرا ...... ببـــــــر
+ نوشته شده در
84/08/29ساعت   توسط سرگشته
|
سالها و شايد قرنهاست كه « من » در تنهايي به سر مي برم .... نمي دانم از كدام لحظه لذت بخش دانستم كه تنهايي هم شادي آفرين است ؟ به همان اندازه اي كه شادي تنهايي آفرين است ...پشت درياي خيال من كسي نيست ...! و « من » دايره وار به دور غرايز وامانده خويش با تنهايي افسار گسيخته ام « صفا » مي كنم ! .. هيچگاه خويش را رها نيافته بودم . من آزاد آزادم و بند خاطرات مرا به دايره و گرداب تهديد مي كند ! ... بار سبك هستي را به شانه ام خستگي آفرين است ... كمي سنگين تر ... كمي محمل تر ..كمي « بار » به دوش من بگذار ... كجاي اين هستي پهناور من از تنهايي بگريزم ... بشر در آستانه ورشكستگي است از غم تنهايي ...
+ نوشته شده در
84/08/28ساعت   توسط سرگشته
|
اکنون اتاقم پر از تنهایی ست و تک ضربه های ساعت روی دیوار برایم شعررفتن را می خوانند.
یاد تو باز هم در ذهنم غوغا می کند با چشمان مضطربم رفتن تو را نگاه می کنم، وقتی با نگاهم از خم کوچه های سردو تاریک تورا التماس می کنم تو پاسخ تمام دلواپسی هایم را در یک لبخندکمرنگ خلاصه می کنی و من دوباره
در برزخ باورهایم گم می شوم
من از تو با پنجره های ساکت سخن می گویم اما پنجره ها برایم طرحی از تنهایی می کشند
بی تو دلم از تمام زیبایی ها گرفته است. من در لحظه های تنهایی ام فقط تو را می خواهم.
باز هم مانده ام با ناقوس هایی که قرن ها ست به صدا در نیامده اندنیست دست عاشقی که بنوازد آنها را برای لحظه ای، دوباره در انجماد رویای بی سرانجام در سکوت مرگبار خیالم من می میرم ، بهارم از تو خالی استمن با خیال مهربانی هایت گریه خواهم کردامشب به یاد تو می نگارم و می دانم که
رفته ای ، از رفتن تو قرن هاست که می گذرداما من به تنهایی خاموش هنوز عادت نکردم
تو رفته ای شاید برای همیشه، باز هم دست های نیمه مرده ام نا تمام ماند از طراوت دست های مهربانت.
من اکنون تباه شدنم را در لحظه های عاشق شدن تو برای دیگری می بینم
همیشه در میان سطور شکسته دفترم کمیاب ترین واژه بودی.
من بر فراز تپه های همیشه سبز ایستاده ام آنجایی که لحظه های دلسپردن مان
آغاز شد، آنجا که دوست داشتن ها رنگی تازه داشتند.
+ نوشته شده در
84/08/27ساعت   توسط سرگشته
|
واژه هایم قدرت ماندن نداشت و ذهنم تاب بیان کردن .برای رهایی به دنیای نوشتن پناه آوردم و چشم هایم را به روی همه چیز بستم و من ماندم وحصار تنهایی
هیچ کس راز دل خسته ام را ندانست . هیچ کس از پشت پنجره سکوت ، چشم های اشکبارم را ندید و بر دل تسکین نداد . چه لحظه ها که در حالت غریب تنهایی جز سکوت هیچ نبود و من بودم و دل بودو خدای دل.
از خودم می پرسم: چرا دنیای دلم این قدر با حادثه ها بیگانه است ؟چرا هیچ صدایی را از عمق فاصله ها نمی شنوم ؟ از خودم می پرسم چرا چشم ها این قدر دروغگو شده اند ؟ چرا حرف ها پشت چشم ها پنهان شده اند ؟ چرا دیگر هیچ پرنده ای عشق پرواز را در دل زنده نمی کند ؟ چرا بال های آرزو ها شکست ؟ چرا نگاه پنجره تا به ابد به کوچه بن بست دوخته شد ؟ چرا تپش احساس رنج دوران شد ؟ چرا قلب عاشق هر زمان رنج دیدن شد و چرا خدای دلم صدایم را نشنید و چرا رهایم نساخت از بیزاری ثانیه ها.
و من مسافری غریب در شهری غریب باز هم این گونه زمزمه می کنم :
دل اگر مرد ، نگاه اگر افسرد ، خدای اگر رها کرد ، دنیا اگر بیداد کرد ،اگر حادثه ها یکی شد ، اگر نبض زمین دروغ شد ، و اگر هنوز چشم ها منتظرند ، پس چرا خدایم صدایم نشنید؟!!!!
چه میشد گر دل اشفته ی من
به شهر چشم تو عادت نمی کرد؟
+ نوشته شده در
84/08/26ساعت   توسط سرگشته
|
می توان عاشق نبود؟!
می توان عاشق نبود و
بهر خود
شعر را زمزمه کرد
می توان عاشق نبود و
با غرور از کنار او گذشت
او که چشمت
در دلش همهمه کرد
می توان عاشق نبود و
در بهار
چشمها را بست و
بلبل را ندبد
می توان عاشق نبود و
صبحگاه
یاس خوشبویی ز باغستان نچید
می توان عاشق نبود و
عشق را
همچو بازی ساده انگاری شمرد
می توان عاشق نبود و تا ابد
عشق را دست فراموشی سپرد
می توان عاشق نبود...
اما دریغ
کاش می شد آدمی پاک از گناه
می توانست او که بگریزد
ز بند یک نگاه
می توان عاشق نبود؟!...
+ نوشته شده در
84/08/25ساعت   توسط سرگشته
|
از دلــی بیگانه منـت می کشم
هر چه هست از دست تنهایی می کشم
گریه را تا مرگ وسعت می دهم
غصه را تا مرز بـی نهایت می کشم
هر چه هست از دست این تنهایي
لحظه های بی طراوت خیلی می کشم
محنت از نامـحرمان این دیار
سالها از روی عادت ، تنهایی می کشم
در کتاب غربت شبهای تنهاییم
خط سرخی بر روی اصالت می کشم
گاهگـاهی روحـم تب می کند
زندگی را در زندان تنهایی می کشم
این فصل تنهای من وقتی که مرد
دست از هر نوع شکایت می کشم
+ نوشته شده در
84/08/25ساعت   توسط سرگشته
|
طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمی کند
کلمات انتظار می کشند
من با تو تنها نسیتم . هیچ کس با هیچ کس تنها نسیت
شب از ستاره ها تنها تر است
چخماقها کنار فتیله بی طاقتند
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو ٬ شعر روشن صیقل می خورد
من تو را دوست می دارم ٬ و شب از ظلمت خود وحشت می کند
+ نوشته شده در
84/08/24ساعت   توسط سرگشته
|
تقدیم به همه همنفسای عزیز
مخصوصا: فاران - مرجانه - الیکا - کیمیا - فرحناز و بقیه دوستای گل
+ نوشته شده در
84/08/23ساعت   توسط سرگشته
|