تبليغاتX
عشق زندگي است

عشق زندگي است

گویند شقایق ها هرگز نمی میرند پس تا مرگ شقایق ها دوستت دارم

خدایا دلم گرفت نامه ای برات نوشت

 

خدایا تو خودت می دونی اشکهایم نشانه چیست

پس در این دل شکسته به دنبال چی هستی که هر لحظه غمی را بر آن ارزانی می کنی

خدایا تو خودت میدونی دنیای من با تو معنی پیدا می کنه پس چرا همیشه منو در برزخ زندگی بدون راهنما قرار میدی ؟

خدایا تو خودت از سر درون خبر داری و می دونی این بنده نمی تواند شکرت را به جای آورد پس راحتش کن تا در این شرمندگی نمونه.

خدایا ای یگانه محبوب دل غمگینم !

چه روزهایی برای تو گریستم و تو چشم بر اشکهایم بستی .

چه شبهایی با تو سخن گفتم اما تو مرا بدون پاسخ رها کردی .

چگونه ای .......؟

من هنوز در حیرتم که بهانه های این دل شوریده برای پیوستن به تو چیست ؟

با همه بدیهایم سوی تو آمدم تا مرا باز مورد رحمت خود قرار بدی . خدایا تو را به غروب جمعه که یاد آور حجت توست مرا رها نکن .

من بی تو هیچم!!!!

+ نوشته شده در  84/09/30ساعت   توسط سرگشته  | 

حرفهاي نگفته

 

اي سايه سار بي حسار،سايه تو از سر نگيرم

بذار بسوزه تن من،تو اين برهنه تن كوير

صداي بي صداي من،رسيده تا يه دشت كور

من و يه راه رفتني،تو و يه راه بي عبور؟!

تلاطم نگاه تو، كشتي قلبمو شكست

نگاه تو مثل يه تير اومد رو قلب من نشست

عجز من و رفتن تو،تجسم مرگ منه

نذار ببازم عشقتو،اين آخرين برگ منه

واسه رسيد نه به تو همه پلا شكسته بود

اون كه تو را ازم گرفت،ميون ما شكسته بود

سياه سفيد چشم تو،صفحه شطرنج منه

تيغ روي ناسوركشيدن،اين معني رنج منه

اي تو كه بردي دلم با يك تبسم و نگاه

گفتم چقدر دوستم داري؟خنديدي و گفتي: قد ماه

سهم تو از نگاه من:هميشه حسرت و عذاب

سهم من از نگاه تو:يه مشت سوال بي جواب

يادت نره يادت نره،روزاي خوب رفته رو

نگفتي آخرش به من،اون حرفاي نگفته رو

+ نوشته شده در  84/09/30ساعت   توسط سرگشته  | 

انتظار

 

دلم گرفته ازاين انتظار طولاني

 شعله هاي نهان،گريه هاي پنهاني

نيامدي كه بماني چو آب وآيينه

دلم گرفته ازين لاله هاي سيماني

چو موج در دل دريا به خود مي پيچم

خيال من ز تو هرگز نمي رود بيرون

بدور از تو روم رو بسوي ويراني

بيا ببين كه چگونه نشسته ام تنها؟

چرا براي دلم يه غزل نمي خواني

هنوز ياد تو را دل بهانه مي گيرد

چه مي شود ز من ابر غم بتاراني؟

ولي اين را بدان اين دل ديوانه توست

+ نوشته شده در  84/09/28ساعت   توسط سرگشته  | 

منو باش

 

منو باش كه فكر ميكردم تو رفيق راهمي

تو اين دنياي بي حوصله چشم به راهمي

منو باش كه فكر ميكردم ديگه تنها نمي شم

همسايه با برگ پاييزي و غمها نمي شم

منو باش منو باش چي فكر ميكردم منو باش

منو باش كه قلبمو دادم به دستت

زندگي كردم با اون يه جمله حرفت

منو باش كه آخر قصه رسيدم

فقط از لبهاي تو دروغ شنيدم

منو باش منو باش چي فكر ميكردم منو باش

منو باش كه زندگيم شده فراموش

چراغ خونمو تو كردي خاموش

منو باش كه گول حرفاتو مي خوردم

تا سحر چشم به در خونه مي دوختم

منو باش منو باش چي فكر ميكردم منو باش

+ نوشته شده در  84/09/26ساعت   توسط سرگشته  | 

گریه

 

گاهی  وقتی که می خوام به یاد تو گریه کنم

اشـــک بی کسی من گونه هامو می سوزونه

تا میاد خنده ی رو لب های من جون بگیره

یاد چشمات روی لبخند من و می پوشونه

جای خالیت مثل یک خار توی چشمام می شینه

کور می شه بی تو انگاری دنیا رو نمی بینه

در و دیوارهای خونه از تو داره صد نشونه

گل های باغچه می گیرن از فراق تو بهونه

کاش می شود با مهربونی پُـر کنیم فاصله ها رو

من می خوام اما چه فایده دل تو نا مهربونه

من می خوام اما چه فایده دل تو نا مهربونه

جای خالیت مثل یک خار توی چشمام می شینه

کور می شه بی تو انگاری دنیا رو نمی بینه

من که چون شمعی به شام تار تو افروختم

هر چه کردی با دلم از شکوه لب را دوختم

روز شب بوده دعایی من سلامت بودنت

پس چرا آتش شدی از شعله هایت سوختم

پس چرا آتش شدی از شعله هایت سوختم

 

+ نوشته شده در  84/09/24ساعت   توسط سرگشته  | 

پنجره

 

اي پنجره اي پنجره بغضي دارم تو حنجره

از لحظه شكستنت چشام هنوز برات تره

نگاه سرد آسمون حالا ببين در به دره

وقتي نباشه پنجره بارون از ياد مي بره

اشكاي شور چشم من از هر چي بارون سره

مثل يه رود خونه شده از كوچه باغا مي گذره

هر جايي هستي نازنين اين عاشقت دوستت داره

روزايي كه با تو بودم شده برام يه خاطره

دلخوشي پروانه ها به گل به خاطره تو بود

گلاي ناز گلدونا به خاطره تو پر پره

+ نوشته شده در  84/09/22ساعت   توسط سرگشته  | 

درد

 

درد شیرین سربه سینه ی بیقرارم می کوب

دردی شبیه عشق

دردی که سایه ی نوازشگر نگاهت رامی جوید

کاش می دانستی که چقدر دل تنگ توام

لب ها خاموش اند

اما کاش غوغا درونم را می شنیدی

تا من همیشه آرام وبی پروا به تماشایت می نشستم

و با دیدن غنچه ی لبخندی که درمیان لبهایت پرپر می شد توان زندگی می یافتم

آه که چقدر سرگردانم منم وسکوت وتنهایی

کاش می توانستم بانگ عشق را به صدا در آورم

تا طنین دلنوازش را می شنیدی  وباور می کردی که این همه بی تو بی تابم

 

+ نوشته شده در  84/09/20ساعت   توسط سرگشته  | 

زمزمه اي در تنها يي

 

براي خودم نامه گاهي نوشتم

ز دنياي پر اشتباهي نوشتم

تو از شام دلتنگي من نوشتي

من از لحظه بي پناهي نوشتم

كه تا خواندني تر شود متن عمرم

ز چشمان مست و سياهي نوشتم

براي هواي بهاران جانت

ز رود و درخت و گياهي نوشتم

براي رها گشتن از درد ديرين

من از تهمت و بي گناهي نوشتم

كه تا قدر همواري ره بداني:

ز پيچ و خم كوره راهي نوشتم

ز تاريكيه كوه و دره گذشتم

كه از آفتاب پگاهي نوشتم

از اينرو كه تنها نباشم در اين شهر

 

براي خودم نامه گاهي نوشتم

بياد شب و روز تنهايي

ترانه براي نگاهي نوشتم

+ نوشته شده در  84/09/19ساعت   توسط سرگشته  | 

نگاه آخر

 

وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه

وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه

سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب

عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب

تو اين سكوت بي صدا ، بازم دلم از تو رميد

خسته و دل شكسته ام ، خالي ام از عشق و اميد

اين گريه هميشگي ، مونده تو شبهاي من

تو اين روزهاي بي وفا ، عشق رو تو دادي ياد من

اين قلب خسته و نگام ، آخر بي نشونيه

ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه

صداي آخرين من ،تا تو نياي در نمي ياد

تك تك لحظه هاي  من ، فقط تو رو ازم مي خواد

+ نوشته شده در  84/09/16ساعت   توسط سرگشته  | 

شب من شب شكستن

 

شب خيس آشنايي

فصل از تو گم شدن بود

شب تعبير جدايي

كوچ هر ثانيه بي تو

كوچ بي نبض تن من

كوچ و تقدير پرنده

كوچ آغاز تو رفتن

بي تو موند آخر قصه

بي تودر خودم بي تو تنيدم

تنم و هراس سايه

بي تو از تو شد نصيبم

تو صدات حس عبور

اسم شب،جاده من باش

تو منو بي تو نذاري

مثل موندن بي سفر باش

هميشه يه زخم كهنه

رو بروي گريه هامه

از تو بود شكستن من

اين بهونه چشامه

+ نوشته شده در  84/09/14ساعت   توسط سرگشته  | 

بغض

 

دگـر امشب بِشِكست از نگهـت بغض نهانم

بــخدا از نگهـت صبـــر نــدانـم، نتـوانم

 

بگـسست بنــد مهــار از سـر چشمان كويـرم

بنگـــر غــرش بغضــم، بنـگر بحـر روانم

 

نگهـت آتـش جــان است و تنـم سوختة غم

ز ســـر سِحر غـزالت نـه بميرم، نـه بمانم

 

در تب و تاب گدازم، نه طبيبي است به مرهم

سخــن از درد نگويم كه خودم بغض جهانم

+ نوشته شده در  84/09/13ساعت   توسط سرگشته  | 

دل تنگ

 

دلم برايش تنگ است ...

 

دلم براي كسي تنگ است كه ‍‍؛

آفتاب ِ صداقت را به ميهماني ِ گلهاي باغ مي آورد وگيسوان بلندش را به بادها ميداد ودستهاي سپيدش رابه آب  مي بخشيد ...

دلم براي كسي تنگ است كه ؛

همچو كودك ِ معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثارمن ميكــــرد ...

دلم براي كسي تنگ است كه ؛

تا شمال ترين ِشمال ودر جنوب ترين جنوب ، هميشه .. در همه جا ... با من بود .....

كسي كه   بود با من و  بي من ماند ...

كسي كه ....   آه  ...

 

دگر كافيست  ...

 

+ نوشته شده در  84/09/11ساعت   توسط سرگشته  | 

کاش

 

کاش روزی بار دگر تو را پیدا می کردم

مثل شاخه گلی. تو را از شاخه جدا می کردم

عمریست که من قصه عشق تورا می خوانم

ساده گویم:من ازاین عشق تورا می خواهم

به یاد آن شب که تورا در خواب می دیدم

این روزها دلم را درعشق تو اسیر می بینم

گر چه بین من وتو فاصله هاست.اما می دانم

تا ابد برای دیدن روی ماهت منتظر می مانم

از غم ندیدنت گاه گاهی برای خود می گریم

به حال و روزعجیب خود شب و روز می خندم

چگونه گویم که تو را من دوست می دارم

و برای وصال تو گل امید را در سینه می کارم

عزیزم خواستی بیا . من به تو قولی می دم

هرچی بگی.هر چی بخوای.من برات همون می شم

تورو خوب می شناسمت.تو همونی که می خوام

هر جا باشی.هرجا بری.من به دنبالت می آم

ای همه وجود من.آخرش بدون تومن می میرم

در خیال خام خود تو را همیشه کنارخود می بینم

خدای من:منو ببخش.اما ازت کمک می خوام

من ازتوی مهربون عشقم یعنی لیلا رومی خوام

لیلای من یه روزمیاد.این رومن خوب می دونم

برای دیدنش تو این روزها لحظه شماری می کنم

تمام مشکل من این است که گاهی می پندارم

روزی من را نخواهد وگوید: من بدون تو می مانم

 

+ نوشته شده در  84/09/10ساعت   توسط سرگشته  | 

امروز خسته تر از همیشه

 

خسته ام خسته از همه کس و همه چیز حتی از نفس کشیدن...

امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم .

          

            می شد از بودن تو           
عالمی ترانه ساخت
                  کهنه ها رو تازه کرد               
از تو یک بهونه ساخت
با تو می شد که صدام
همه جا روپر کنه
تا قیامت اسم ما
قصه ها رو پر کنه
تو رو خیلی دیر شناختم
وقتی که تموم شدم
نه یه دست رفیق دستام
نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام
خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام
تو رو از دور می دیدم
شهر بی عابر و خالی
شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو
لحظه تموم شدن بود

+ نوشته شده در  84/09/08ساعت   توسط سرگشته  | 

پایان

 

مگر نه طبیعت دارای فصل های گوناگون است مگر نه در پس هر بهاری پائیزی ودر پس هر زمستانی تابستانی است

ای دلها مطمئن باشید که شما  بعنوان جزئی از این طبیعت اگر امروز در پائیز به سر می برید اگر صبوری کنید بهاری در پی خواهید داشت

او خواهد آمد و تو بهاری خواهی شد

سبز خواهی شد از هر بیابان و برزنت جوانه ایی سر بر خواهد آورد

گل ها شکوفه خواهند داد فضای سرزمینتان را گل های سرخ پر خواهند کرد

ای دل ها اندوهگین مباشید سروهای بلند قد خواهند کشید

رودهای وحشی جریان خواهند یافت از چشمه ها آب جاری خواهد شد

پرندگان خوش الحان آواز خواهند خواند مطمئن باش این زمستان را پایانی است

 

+ نوشته شده در  84/09/08ساعت   توسط سرگشته  | 

قفس و تنها

قفس داران سكوتم را شكستند
دل دائم صبورم را شكستند
به جرم پا به پاي عشق رفتن
پر و بال عبورم را شكستند
مرا از خلوتم بيرون كشيدند
چه بي پروا حضورم را شكستند
تمنا در نگاهم موج مي زد
ولي روياي دورم را شكستند

 

 

مثل برگی

خشک و تنها

روی شاخه موندم ایـــــنجـــــــــــــــــــــــــــا

ـ مي ترســـم . . .

توي چنگ وحشتی بــــــــــــــاد

برم از خـــــــــــــــــاطر و از یــــــــــــاد

ـ بـپــوسم

¤ ¤ ¤

همهء روزای من

قصهء بودن من

توی آینهء دلم

مثل شب سیاه و ســــــرده

ـ مـــــثل ابرا رنگ درده . . .

¤ ¤ ¤

توو شتاب لحظه ها هم با خودم یـــكه و تنــــــــــــهام

مي دونم

توو سراب ایــــن افق تا سفر نهايت

اينجـــــــــــــــــــــا مي مونم

همهء روزای من

قصهء بودن من

توی آینهء دلم

مثل شب سیاه و ســــــرده

مـــــثل ابرا رنگ درده . . .

¤ ¤ ¤

مثل یه غروب تنهــــــــــــــــــــا

كه ميشينه پشت ابــــــــــــــــــــرا

يه سكوت بي پنــــــــــــــــــــاهم . . .

تووي اين بیهودگی ها لحــــــــــــــــــــــــــــــظه ها رو می شمارم

انتظار هر نگــــــــــــــــــــــاهم . . .

تووي اين بیهودگی ها لحــــــــــــــــــــــــــــــظه ها رو می شمارم

انتظار هر نگــــــــــــــــــــــاهم . . .

 

 

+ نوشته شده در  84/09/07ساعت   توسط سرگشته  | 

حسادت

 

حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت

+ نوشته شده در  84/09/06ساعت   توسط سرگشته  | 

+ نوشته شده در  84/09/05ساعت   توسط سرگشته  | 

+ نوشته شده در  84/09/05ساعت   توسط سرگشته  | 

بیستون

مرا در بيستون ديدي؟

مرا همراه فرهاد و هزاران عاشق ديگر

مرا با تيشه‌‌اي بر ِ

            

دگر فرهاد تنها نيست

دگر مجنون صحراگرد

غزل با خود نمي‌گويد

مرا هم يار مي‌بيند

 

دگر خسرو، به تلخي نام شيرين را نمي‌خواند

و ديگر يوسف مصري

قدم از در به چالاكي فرا هرگز نمي‌آرد

 

مرا در بيستون ديدي؟

كه در اعماق تاريكي

من و فرهاد؛ سر بر سر

شكايت از پدر، مادر

و حتي عادل داور

مرا در بيستون ديدي؟

كنار باديه

مجنون هم اختر

چسان رمل عزا بر سر

سياهي‌هاي مژگان رنگ خاكستر 

 

مرا در بيستون ديدي؟

كه من وحشت

زليخا وحشت ديگر

و آهي باز در دفتر

«كه اي كاش يوسف مصري

ميان چاه ميمُردي»

و تو شيوا

اگر هرگز نمي‌بودم

وگر ديروز ميمردم

بلي شايد دگر

اندوه بودن را نمي‌خوردم

----- شکور -----

 

 

+ نوشته شده در  84/09/05ساعت   توسط سرگشته  | 

عروسک

 

 

می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا  به تو  آرامم پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان خاکی باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد.

+ نوشته شده در  84/09/04ساعت   توسط سرگشته  | 

تقدیم  به ساره  عزیز

+ نوشته شده در  84/09/04ساعت   توسط سرگشته  | 

شاخه خشگم

 

اگر من شاخه خشکم نفس سبزه برگی

اگر من شیشه ماتم تو تلنگر تگرگی

اگر من حسرت خاکم دعوت شرشر آبی

اگر من خسته زرفتن تو برام بال شتابی

اگر نوحم تویی عمرم اگر صبرم تویی ایوب

تو صدایی من سکوتم تو طلوعی من شب آلود

عشق تو یه سرنوشت بوی تو بوی بهشت

خدا اسمت تو قلبم با دوست دارم نوشته

دوست دارم دوست دارم دوست دارم نوشته

تو عزیزی تو امیدی تو شروعی تو مرادی

تو طلوعی تو نجاتی تو بزرگی تو زیادی

تو دلیل لحظه هایی مقصد نوشته هایی

ای تنت شعر نوازش تو پر فرشته هایی

 

 

+ نوشته شده در  84/09/03ساعت   توسط سرگشته  | 

مرهم

 

بين اين همه غريبه تو به آشنا ميمونی

حرفای تلخی که دارم من نگفته تو ميدونی

من پر از حرفای تازه عاشق گفتن و گفتن

تو با درد من غريبه اما تشنه شنفتن

واسه اين تن برهنه ناز دست تو لباس

حس گرم با تو بودن مثل رويا ناشناس

گرميه دست نوازشگر تو مرهم زخمای کهنه منه

تپش چشمه خون تو رگ من تشنه هميشه با تو بودن

 

+ نوشته شده در  84/09/02ساعت   توسط سرگشته  | 

زخم عشق

 

پاره ای وقتها٬ دلتنگ و سرشار از حس بودن و نبودن......

تمام آسمان مهتابی را ميگردی و باز نگاه ميکنی به آسمان

تنها يک ستاره آن بالا بالاها روشن ترين است. عشق

همان چلچراغ است٬ و تنها عاشقان اهل رنجند

و من عشق پيراهن خود کرده ام هميشه تا......

و عشق يعني تو.....

+ نوشته شده در  84/09/01ساعت   توسط سرگشته  |