تبليغاتX
عشق زندگي است

عشق زندگي است

گویند شقایق ها هرگز نمی میرند پس تا مرگ شقایق ها دوستت دارم

شده تا حالا ؟

 

شده تا حالا دلت همچين بگيره كه ندوني به كجا پناه ببري؟

شده تا حالا تمام وجودت اشك باشه؟

شده تا حالا دوست داشته باشي يه ثانيه ديگه هم نفس نكشي؟

شده تا حالا دنيا به اين بزرگي بشه برات قفس؟

شده تا حالا تا اعماق وجودت بخواي داد بزني؟

شده تا حالا با تمام احساست از زندگي بدت بياد؟

شده تا حالا نتوني به كسي اعتماد كني؟

شده تا حالا همچين كم بياري كه مرگ تو از خدا بخواي؟

شده تا حالا از اوني كه دوسش داري بخواي بگذري؟

شده تا حالا اسم مرگ برات زيبا باشه طوري كه همون موقع تمام نيازت   مرگ  باشه؟

شده تا حالا اه بسه .... ! ديگه خسته شدم از اين شده ها از اين همه تكرار

راسته تكرار تا ابديت

اما خدايا به فكر جثه بنده خودش هم بايد باشه شايد من نوعي نتونم تحمل كنم اين همه سختي اين همه زجر  رو تحمل كنم

چرا بعضي وقتها خدا به ما مي رسه خوابش مي گيره

نمي خوام به خودم اجازه بدم كفر بگم

اما خدا به خدا گريه خودت بسه

بزار منم بفهم زندگي يعني چي؟

بزار بفهمم خوشبختي  خنديدن  واقعي يعني چي؟

من خسته ام خسته از اين همه خنده هاي ظاهري

خسته از اينكه همه رو بخندونم اما خودم هيچ ...

امشب دلم خيلي گرفته انقدر كه فكر كنم صدامو خدا تو عرش شنيد

اما نمي دونم جواب منو مي ده يا نه

ديگه از تنهايي داره گريم مي گيره !

ولي خيلي خسته ام ...

 

 

 

+ نوشته شده در  84/10/27ساعت   توسط سرگشته  | 

 

گاهي كه دلم

به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد

از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
من هنوز ترا دارم

+ نوشته شده در  84/10/24ساعت   توسط سرگشته  | 

 

غفلت

من از آن غفلت معصوم تو اي شعله پاك
 
بيشتر مي‌سوزم و دندان به جگر مي‌فشرم
 
منشين با من - با من منشين
 
تو چه داني كه چه افسونگر و بي‌پا و سرم
تو چه داني كه پس هر نگه ساده من
چه جنوبي - چه نيازي - چه غمي‌ست
يا نگاه تو كه پر عصمت و ناز
بر من افتد چه عذاب و ستمي‌ست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بي‌خويشتنم

 

 روزي

 

آنکه می گذشت روزی

به شیشه کوبید و گفت

نسیم می گذرد تماشا کن

ببین حدیث دیگران که رفته از نظر

جای پای لحظه های رفته را تماشا کن

....

من نگاه کردم به شیشه های زمانه

هر آنچه می گذشت می دیدم

مسیر بود و راه بود و انسانها

شب بود و روز بود و من بودم

.....

پشت قاب خاکی دیروز

عکس من بود با کسی که دیگر نیست

می نوشتم به خط پاییزی

اسم من هم زمان دیگر نیست.

 

+ نوشته شده در  84/10/20ساعت   توسط سرگشته  | 

برگرد

 

هق هق تلخم و بشناس         توي كوچه هاي خلوت
 
اين خود عشق عزيزم نه بهانست نه يه عادت
 
غصه هام و به تو گفتم اما چي ازت شنفتم
 
يه نفس همنفسم باش نزار از نفس بيفتم
 
گريه هام و تو نديدي         هر چي گفتم نشنيدي
 
من كدوم عهدو شكستم كه از عشق من بريدي
 
وقتي نيستي لحظه هام و    با خيالت مي گذرونم
 
حتي تا اخر دنيا             من براي تو مي خونم
 
وقتي نيستي حتي خورشيد ميشه مثل لحظه ها سرد
 
با توام اهاي مسافر با همين ترانه برگرد.....

 

+ نوشته شده در  84/10/16ساعت   توسط سرگشته  | 

می دانم نمی دانی

 

میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد

برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد

اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد

برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد..دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است

میدانی خواستم نفرینت کنم ...نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید

اما نتوانستم...نتوانستم

بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد

آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید

دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را.....او که تو عاشقش بودی....

اما گناه او چیست ؟؟؟؟

او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!!

میدانی نه گناه توست نه گناه او

هر چه هست تقصیر دل من است

دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید

و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت باش

فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی

شکستی خدا کند نشکنی

تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی

عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی

 

+ نوشته شده در  84/10/14ساعت   توسط سرگشته  | 

نامت را نمی دانم

 

سلام ، نامت را مي دانم ولي با مرامت آشنا ترم . تو بغض پنهان شعرهاي مني تو هذيان غم انگيز شعرهاي مني . سپيد ترين دل و سياه ترين چشمي ، اما آيا تو مرا به خاطر مي آوري؟ من همانم كه گر مي گيرم از ياد وعده هاي فراموش شده تو و عاشقانه فرو مي ريزم در زير حجم سنگين باران خاطراتت . لحظه هاي با تو بودن را چگونه مي توان از ياد برد ؟ بي آنكه به ديدارت هوس داشته باشم خيس انتظار توام . بي تو دنيا براي من ديناري نمي ارزد . هر لحظه ياد برق چشمانت به زخم خانه سينه ام نمك ميزند و من بدون شرار نگاهت چگونه نفس به سينه برم ؟ آيا تو مرا به خاطر نمي آوري ؟

من همانم كه روزي خواستي اجازه بدهم دوستم بداري و من در پاسخ سپيدترين خواهش تو ، سياه ترين سكوت را تحويلت دادم خواستم تا از تو بگريزم تا به خود برسم غافل از اينكه از تو مي گريختم تا به هيچ برسم . آري به هيچ... پس به من حق بده كه دوستت داشته باشم .

به من حق بده ! نيستي كه ببيني از دوري ات تمام شعرهايم تاول زده اند ! كجايي كه ببيني بي تو نفسهايم بوي مرگ مي دهند ؟ كاش بودي و مي ديدي كه بي تو آخرين نفسهايم را به تاراج مي گذارم . اما تو را به حرمت و قداست عشقمان قسم مي دهم كه براي هميشه ما را از ياد ببر .

بگذار آنقدر تنها بمانم و آنقدر تنها بگريم كه تمام نوشته هايم بوي باران بگيرد . اي زيباترين تو در وصف كوتاه من نمي گنجي . در آخر دلت را به آهن ، به سنگ بسپار و مرا به سرخي خون دل شقايق .

+ نوشته شده در  84/10/12ساعت   توسط سرگشته  | 

تنها

 

تنها وسرگردون تو كوچه هاي اين شهر

 

پرسه مي زنم از روي غصه و درد

 

به هر كوي و گذر مي كنم سرك

 

شايد بشه از اون عشق قديمي خبر

 

هر جا كه ميرم جز حسرت و آه

 

نيست از تو نازنين سراغ

 

خسته از روزگار پشت به ديوار اتاق

 

زانوي غم را مي كنم مونس اين دل تنها

 

جز اين دل تنها ندارم مونسي بر ياد

 

شبها اين منم كه بايد دل را كنم شاد

 

تو هياهوي اين شهر عشق من ميشه كم رنگ

 

جز حسرت و آه از اون نمونده چيزي به جا

 

خوش به حال اون ماهي آزاد دريا

 

كه نداره حال و روزي چون من تنها

 

رسم خوب عاشقي كم كم ميره از ياد

 

من موندم با يه دل شكسته بيقرار

 

+ نوشته شده در  84/10/11ساعت   توسط سرگشته  | 

برای تو می نویسم

 

به تو از تو مينویسم به تو ای همیشه در یاد ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد .

وقتیکه بن بست غربت سایه سارقفسم بود زیر رگبارمصیبت بی  کسی تنها کسم بود .

وقتی از آزار پائیز برگ و با غم گریه میکرد حاصل چشم تو آمد مژده ی روئیدن آمد .

به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست .

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو ای که میسوزم سراپا تا ابد در حسرت تو .

به تو نامه مینویسم نامه ای نوشته بر باد که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد .

ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم ای تو یارم از گذشته یادگارم .

به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست .

در گریز نا گزیرم گریه شد معنای لبخند ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پلهای پیوند .

در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما پناه بود باید از هم میگذشتیم برتر از ما عشق ما بود .

ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم ای تو یارم از گذشته یادگارم .

+ نوشته شده در  84/10/09ساعت   توسط سرگشته  | 

اشکهای من

 

اشکهاي بي تاب من،
دانه به دانه بر روي گونه هايم مي غلتند 
و هيچ کس نيست که ...
تو هم نيستي ... چون هميشه ...
و اين منم که چون هميشه در تنهايي محض خود
در پي ساحلي براي درياي اشکهايم مي گردم ...
مي داني که ...
مدتهاست سراغي از اتاقک کوچک خياليمان نگرفته اي ... 
خيلي وقت است که نمي گويي شب را در انتظارم بمان تا ...
ديگر نمي گويي ... هيچ نمي گويي ...
من غصه دارم  ...
غصه دار مرگ تمامي حرفايي که سالهاست به زبان آورده نمي شود ...
حرفايي که به قول تو بايد وقتهايي به زبان آورده شود ...
من زنده هستم ...
من با مرور خاطراتي از يک فصل خزان زده پاييزي زندگي مي کنم ...
فصلي که بهار خواندمش ... بهار ِ رشد يک دختر چشمان سياه ... 
چند شبي ايست که دستهايم
به سوي همان مهربان مطلق هميشگي دراز شده است ...
التماسم را به آسمان کسي نديد جز ستاره حاجت  ...
مي داني بهترين،
اين دخترک بي چيز و فقير 
جز سوگندي محکم بخاطر دوست داشتن و خوشبخت کردنت
چيزي در طبق اخلاص ندارد ... 
و دعايي که تنها و تنها براي تو و آنچه پيش رويت باشد ...
خداوندا ...
باز هم شب شده ... شبي خالي از هر ستاره حاجتي ...
دوباره من هستم و آسماني پر از خجالت ...
ستاره ها همه گم گشته اند ... 
شب است ... شب سکوت مطلق ...
و من که ...!

+ نوشته شده در  84/10/06ساعت   توسط سرگشته  | 

خداوندا

 

خدایا ! محبوبم ! چه سخت است در دل گریستن و چه طاقت فرساست غم را به ماتمکده ی دل سپردن .

خداوندا ! بهار زندگیم به پاییز تبدیل شد ! اما چه کنم ؟؟ لحظه به لحظه ی آن را تحمل می کنم ؛ چون خود فرمودی که صبر پیشه کنیم ......

خدایا !

از چه بگویم ؟؟

از غم و تنهایی ، از پر پر شدن آرزوهایم ؟؟

از چه بنویسم ؟؟

از وعده های زمانه ؛ از نگاه های سرگردان ؟؟

از چه بنالم ؟؟

از بی وفایی ها ؛ از نشکفتن غنچه ها ؟؟

اما نه !!!

هیچ نمی گویم ؛ هیچ نمی نویسم و نمی نالم.

بلکه ..

شادي مرا فراموش كرده بغض منو گرفته كاش خدا يه نگاهي به بغض پنهانم داشت فقط كاش

 

+ نوشته شده در  84/10/05ساعت   توسط سرگشته  | 

شعري بي نام

 

چگونه بگويم

چگونه فرياد كنم

اندوه سال هاي نبودنت را

آنقدر از من دوري

كه براي رسيدن تقويم قد نمي دهد

اما

برايت مي نويسم

از ته مانده غرورم

ودل تهي

و چشمهاي منتظر

و دردي كه با ديدنت تسكين مي يابد

از همه وهمه

كه

 نشان نبودنت را ميدهد

اما

تمام نامه ها را

به

آدرسي كه ندارم پست خواهم كرد

+ نوشته شده در  84/10/04ساعت   توسط سرگشته  |