حرفی نیست
حرفي نيست ...
در سكوتم فرياد را نظاره كنيد
فرياد در گلو خشكيده است
حرفي نيست ...
چشمان بي فروغ
به دنبال كوچكترين روزنه هايي
زبان قاصر از بيان
حرفي نيست ...
گویند شقایق ها هرگز نمی میرند پس تا مرگ شقایق ها دوستت دارم
حرفي نيست ...
در سكوتم فرياد را نظاره كنيد
فرياد در گلو خشكيده است
حرفي نيست ...
چشمان بي فروغ
به دنبال كوچكترين روزنه هايي
زبان قاصر از بيان
حرفي نيست ...
تمام خاطره های من سیاهند
با لکه های ریز نورانی
درست مثل آسمان پر ستاره شب
آن روز که تو ستاره صدایم کردی
بر کجای تاریکیهایت تابیده بودم؟
جوان بودم و نگاهم سرشار از قصه های عاشقانه
تو از من دروغ بافته بودی
و من از تو
گلیمی که زیر پای خانی انداخته باشند
حالا
چه فرقی میکند که تو مرا سیاه
و من تو را زرد یا سرخ
بافته باشم
ما هر دو پایمال شده ایم
در مراسم ياد بود زندگاني ٬ واقعيات گريه مي کنند ٬ حقايق ماتم مي گيرند وروياها مي رقصند ...
من نمی دانم
و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان، این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش :
چیزی از معجره آن سو تر
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند،
چه شگفتی هایی پنهان است!
من بر آنم که در این دنیا
خوب بودن _به خدا _سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان
تا این حد
با خوبی بیگانست
و همین درد مرا سخت می آزارد!
باورم نمي شود تو از من گذشته باشي
باورم نمي شود تو رفته باشي
صداي گريه ي من تو را راضي نكرد
قطره قطره ي اشكم دل سنگ را سوزاند
ولي دل تو را نرم نكرد
باورم نمي شود كه حتي پشت سرت را هم نگاه نكردي
باورم نمي شود كه فريادم را نشنيده باشي
باورم نمي شود كه رفته باشي
من هنوز نا باورم
ولي ياد گرفتم كه عاشق نباشم
ياد گرفتم دل شكستن را
ياد گرفتم سنگ شدن را
پس مي شكنم قلب هاي عاشق را
قلب من ديگر از گوشت و خون نيست
قلب من از سرب است
وجودم شعله ور از آتش نفرت
كه مي سوزاند جان ها را
حال باور مي كنم مرگ تورا
زيرا باور كردم مرگ قلبم را
مرگ قلبم را
و روي سنگ قبرم نوشتم شعر تو را
..................
تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست
گسترده از عالم تنهايي من عالمي نيست
غم آنقدر دارم كه مي خوام تمام فصل ها را
بر سر سفره رنگين خود بنشانم ات بشين غمي نيست
هواي من بر من مگير كه اين خود ستايي را كه بي شك
تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
من قصد نفي بازي گل را با باران ندارم
شايد به زخم من كه مي پوشم زچشم شهر آن را
در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست
شايد و شايد هزاران شايد ديگر اگر چه
اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

نـه تـو را به شكوه گويــــم، كـه كنـد خـدا خـدايي
به تبسمـي سخـن كــــن كه تـو خود زبان مايي
ره ديــدگــــــان خــود را، اگــــــر از تــو مقـدم آيـد
بــه تــرنـمي بـشويــــــم و گــــــرم جفــا نمـايي
ســر سيـل چشـم مستم، ز وفـــــاي تـو ببستـم
ز تمــام خلــــق پــــــوشـم، به بهــانـهاي خفـايي
اگــر از جنـون ز خلقـي بگسـستهام، نه سرخوش
كه تو پشت من شكستي، كه تو خود غـم رسايي
ز هـزار چشـم جــادو، ســر بـــــــرگ گــل نــدارم
ز غــم تــو جــان سپـــــــارم، اگـــرم شبـي نيايي
مـن بـه رســــــــــم داستـانهـا گــر حكــايت كـردهام
گو مپـــندارید از هجـــــــــــران شــــــــکایت کرده ام
دل شكستن رسم ديرين است جاي شكوه نيست
ز ابتـــــــــــــــداي عـاشقــي بـر آن عنـــايت كـردهام
گـر تو مي بيني كه گاهي موج در موجـم شكست
بـا لب پـر بـغض در چشمش ســـــــــرايــت كـردهام
وقتي كه هيچ
منهاي هيچ
هيچ مي شود...
وقتي كه ضرب همه
در هيچ
هيچ مي شود
وقتي كه بخش هيچ
بر همه
هيچ مي شود
شك مي كني!!
كه جمع همه
با هيچ
هيچ مي شود ؟!...
قلم، در دستم سنگيني مي كند
نگاهِ خسته ام
عاجزانه فرياد مي زند:
«خواب مي خواهم»
اما دلم
عاجزانه تر
فرياد مي زند:
«ترا مي خواهم!»
نبودنت غربت تلخيست
براي يك غريب
دو غربت كم نيست.
عشق يعنی ........................
عشق يعنی گريه بچه....برای يک بستنی!
عشق يعنی خنده ی يک پدر......برای خنده ی فرزندش
عشق يعنی بوسه ...........بر گونه معشوق!
عشق يعنی بستن پيشانبند با نام يا زهرا......قبل ازشهادت
عشق يعني نمره ۱۲ .......يه عدد مانده به نحسي
عشق يعنی دو قطره اشک.........روی خاک کربلا!
عشق يعنی تک چرخ زدن با موتور.......تو عروسی رفيق!
عشق يعنی يه سيب سرخ، سرخ ،سرخ!
عشق يعنی كربلا....و بسوزی که نجنگيدی!
عشق يعنی نجف....وبميری براي پرچم رو گنبدش!
عشق يعنی...... عصای بابا بزرگ!
عشق يعنی....... چادر مادر بزرگ!
عشق يعنی دربند.....و ۲ سيخ کوبيده!
عشق يعنی بهشت زهرا........شهداي گمنام
عشق يعنی.......زندگی .....................................
.و يک خط ممتد بدون پايان!.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!........و من به دنبال پايانش می گردم........................................بچه ها شما ميدونيدپايانش کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فریدون
با قلم مي گويم
اي همراه
اي همزاد
اي هم سرنوشت
هردومان حيران بازيهاي دورانهاي زشت
شعرهايم را نوشتي دست خوش
اشكهايم را كجا خواهي نوشت
چشم من بيا من رو ياري بكن
گونههام خشكيده شد كاري بكن
غير گريه مگه كاري ميشه كرد
كاري از ما نمياد زاري بكن
اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
هرچي دريا رو زمين داره خدا
با تموم ابـــــــراي آسمونها
كاشكي ميداد همه رو به چشم من
تا چشمهام به حال من گريه كنن
اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
قصه گذشتههاي خوب من
خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم
تا قيامت اشك حسرت ببارم
دل هيچكي مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا كه گريه دواي دردمه
چرا چشمم اشكش رو كم مياره
خورشيد روشن ما رو دزديدن
زير اون ابراي سنگين كشيدن
همه جا رنگ سياه ماتمه
فرصت موندنمون خيلي كمه
اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
سرنوشت چشمهاش كوره نميبينه
زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينه غرقه به خون
قصه موندن آدم همينــــــه
اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
مثل من هرگز کسی عاشق نبوده
سوختن از عشق را لایق نبوده
از توام بر آتش و خاموشم از تو
تا نگوئی بر وفا صادق نبوده
-_-
هر چه میسوزم تو میگوئی کم است
قصه ام ورده تمامه عالم است
پس چرا آزردنم را دوست داری
حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟
-_-
هر چه را میخواستی از من بدست آورده ای
مرگه ( غرورم ) بس نبود که قصد ( جانم ) کرده ای
منکه دنیا را به پایت ریختم
زندیگیها را به پایت ریختم
من که با خوب و بده تو ساختم
آبرویم را به خاک انداختم
دیگر چه خواهی ؟
-_-
من که همچون بت پرستیدم ترا ....
هرکجا رفتم فقط دیدم تورا ....
با تمام گریه ها از دست تو ...
میشکستم بغض و خندیدم تورا ...
پس چرا آزردنم را دوست داری
حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟
جواب شعر كوچه ((بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ..... )) از كوچه زيباي تو امروز گذشتم ديدم كه همان عاشق و معشوقه پرستم يك لحظه به ياد تو از آن كوچه گذشتم ديدم كه زسر تا بقدم شوق و اميدم هر چند گل از خرمن عشق تو نچيدم آن شور جواني نرود از ياد اي راحت و آرام دل من خانه ات آباد با ياد رخت اين دل افسرده شود شاد هرگز نشود مهر تو اي شوخ فراموش كي آتش عشق تو شود يكسره خاموش هر جا كه نشستم سخن از عشق تو گفتم با اشك جگر سوز دل سخت تو سفتم خاك ره اين كوچه به خار مژه رفتم دل مي تپد ا ==== شنيدم كه چون قويِ زيبا بميرد فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ تنها نشيند به موجي رَود گوشه اي دور و تنها بميرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب كه خود در ميان غزل ها بميرد گروهي بر آنند كه اين مرغ شيدا كجا عاشقي كرد آنجا بميرد شب مرگ از بيم آنجا شتابد كه از مرگ غافل شود تا بميرد شنيدم من اين نكته باور نكردم نديدم كه قويي به صحرا بميرد چو روزي ز آغوش دريا بر آمد شبي هم در آغوش دريا بميرد تو درياي من بودي آغوش باز كن كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد