فقط یک گام دیگر
فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار
كمي آهسته تر شايد...نه محكم تر قدم بگذار
به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو
بيا اي جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار
خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقة گندم
نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار
نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم
مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار
خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي
چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟
خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها
.فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار
سلام دوستان عزيزم عيد رو به همه شما دوستان خوبم تبريك عرض
مي كنم اميدوارم سال خوشي داشته باشيد خدانگهدار
+ نوشته شده در
84/12/29ساعت   توسط سرگشته
|
شاملو
از اينگونه مردن
مي خواهم خواب اقاقيا ها را ببینم.
خيالگونه،
در نسيمي كوتاه
كه به ترديد مي گذرد
خواب اقاقياها را
ببینم.
***
مي خواهم نفس سنگين اطلسي ها را پرواز گيرم.
در باغچه هاي تابستان،
خيس و گرم
به نخستين ساعت عصر
نفس اطلسي ها را
پرواز گيرم.
***
حتي اگر
زنبق ِ كبود ِ كارد
بر سينه ام
گل دهد-
مي خواهم خواب اقاقيا را ببینم در آخرين فرصت گل،
و عبور سنگين اطلسي ها باشم
بر تالار ارسي
در ساعت هفت عصر
+ نوشته شده در
84/12/26ساعت   توسط سرگشته
|
احمد شاملو
بودن
گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!
+ نوشته شده در
84/12/24ساعت   توسط سرگشته
|
دل از سنگ بايد كه از درد عشق
ننالد خدايا دلم سنگ نيست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
كه جز غم در اين چنگ آهنگ نيست
به لب جز سرود اميدم نبود
مرا بانگ اين چنگ خاموش كرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
كه آهنگ خود را فراموش كرد
نمي دانم اين چنگي سرونوشت
چه مي خواهد از جان فرسوده ام
كجا مي كشانندم اين نغمه ها
كه يكدم نخواهند آسوده ام
دل از اين جهان بر گرفتم دريغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در اين واپسين لحظه زندگي
هنوزم در اين سينه يك آرزوست
دلم كرده امشب هواي شراب
شرابي كه از جان برآرد خروش
شرابي كه بينم در آن رقص مرگ
شرابي كه هرگز نيابم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ اين چنگ را
همه زندگي نغمه ماتم است
نمي خواهم اين ناخوش آهنگ را
+ نوشته شده در
84/12/22ساعت   توسط سرگشته
|
گذر عمر
ميگذرد عمر ما افسوس
ميرود جواني و زيبايي افسوس
هر كس به نوعي طي ميكند عمر
افسوس كه لحظهها ميرود و ميشود گم
يكي به شادي، يكي با عشق
يكي با غم، يكي با حسرت
گاهي خوب و گاهي بد
گاهي سرخ و گاهي زرد
عمر ما دوام نداره افسوس
اين جهان پهنه دام افسوس
گذشت عمر و هيچ نديدم اندر اين جهان
مثل آب بود و در چشمهاي روان
تا به خود آمديم عمر رفته بود
از جواني و عشق چيزي نمانده بود
هر چه ما بوديم شد يك خاطره
مانند عكس، مثل يادگار
سهم ما ولي دانهاي انار
+ نوشته شده در
84/12/18ساعت   توسط سرگشته
|
در شب بی کسیم یاد تو مهتاب من است

سلام
بچه ها کارم درست شد موفق باشید
+ نوشته شده در
84/12/16ساعت   توسط سرگشته
|
سلام دوستان عزيزم
همه ما روزي رفتني هستيم
براي من دعا كنيد شايد از روز پنجشنبه ديگه در كنار شما دوستاي خوبم نباشم البته
برخلاف ميلم فقط فقط التماس دعا
زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو روزنو اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو حسرت نو پیشه نو
زندگی می بایست سرشار از تازگی باشد
زندگی همچون آب است
آب اگر راکد بماند
چهره اش افسرده خواهد شد

+ نوشته شده در
84/12/14ساعت   توسط سرگشته
|
چه باید بکنم ...
در سراشیبی و پیچ و خم سرنوشت نمی دانم
نمی دانم به کجا رهسپارم و به کدام امید گام بر میدارم
همینقدر می دانم که طاقت رفتنی نمانده وماندن صعب و محال است
چه باید بکنم گردن از بار گذشته شکسته و پشت از سنگینی آن خمیده
محنت ایام خردم کرده
که حتی یادآوری آن در خاطرم بر بار اندوه می افزاید
پای در گل فرو مانده ورفتن محال
نه زمین سخت که بر آن بایستم نه خاک سرد که نفس قطع کنم
زنده و زنده بگور در گور زندگی حیران و اسیر
من در این سیاه بازار وحشتناک و این زمان جلاد
نه امیدی دارم نه دلبستگی0
آنقدر به دل کندن نزدیکم که یک نفس فاصله است وآنقدر از دنیا دور که نفرت دارم از نامش
به چه چیز ماندن دل ببندم اینکه روزی زندگی رنگ دیگر بگیرد
دریغ از آن همه آرزو که به هرز رفت
هر گاه بر میگردم وبه گذشته می نگرم
افسوس جانگدازی بر لب می نشانم
و هر وقت به راه آینده می نگرم آه بلندم از دل بر می خیزد
آه بلندم از دل بر می خیزد
+ نوشته شده در
84/12/10ساعت   توسط سرگشته
|
حسرت ها
باز خوانی حسرت ها و امید های از دست رفته کاری بیهوده است.
من به فردا امیدوارم...
و می دانم گذران لحظه ها از پیش تعیین شده است.
لحظه ها می گذرند و ما باید همانند بیننده ای به نظاره بنشینیم آنچه را که می گذرد.
سرنوشت از پیش رقم خورده است.
نباید غصه ای خورد...
من راز لحظه ها را می دانم
و انتظار را دوست دارم....
برای آمدنی نو و تازه
..........
...
+ نوشته شده در
84/12/08ساعت   توسط سرگشته
|
محبت چه واژه غريبي ست ...

محبت چه واژه غريبي
دنيا چه لغت عجيبي
عشق چه زيبا و چه خوبي
شادي چه واژه دروغي
تنها چه كلمه آشنايي
اشك هميشه تو با مايي
غم در وجود ما پر
زندگي مثل صدف مثل در
مرگ هميشه با ماست
مردن از غم من كاست
خداي بزرگ و بي رقيب
براي من تكيه اي هست و اميد
پرواز برام يه آرزوست
رفتن به آسمونو نزديك شدن به يك دوست
سلام اول و آمدن و بودن
خداحافظي فقط براي رفتن
پس والسلام اي روزگار بي وفا
+ نوشته شده در
84/12/05ساعت   توسط سرگشته
|
نشسته بر دل غبار غم زانکه من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم امید اهل وفا تویی
رفته راه خطا تویی آفت جان ما تویی
شعر: فریدون مشیري
تو ای دلبر که پرسی حال مارا، که می گوید یاد آشنا کن؟
مرا درمانده حسرت چه خواهی؟ که می گوید دردم را دوا کن؟
چو از احوال زارم یاد کردی دوباره دست مرگ از من رها شد
رها کن دامنم را تا بمیرم که جانم خسته زین رنج و بلا شد
نمی دیدی دلم دیوانه توست؟ نپرسیدی چرا حال دلم را؟
به درگاه تو زاری ها نکردم؟ چرا پس حل نکردی مشکلم را؟
تو می دانی که لیلای منی تو، تو می بینی که که مجنون توام من
هنوزت می پرستم،می پرستم؟ زند گر تیشه غم بر ریشه من
هنوزت با دل و جان دوست دارم تویی سرمایه ی اندیشه من
تو ای دلبر که پرسی حال مارا که می گوید که یاد آشنا کن؟
مرا درمانده حسرت چه خواهی؟ که می گوید که دردم را دوا کن؟
که گوید یاد کن بیمار خود را؟ که گوید با خبر از حال من باش؟
اگر یادم نئی ،حالم چه پرسی؟ وگر یار منی پس مال من باش.

+ نوشته شده در
84/12/04ساعت   توسط سرگشته
|
گل من گريه مكن
كه در آينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
گل من گريه مكن
سخن از اشك مخواه
كه سكوتت گوياست
از نگه كردنت احوال تو را مي دانم
دل غربت زده ات
بي نوايي تنهاست
من و تو مي دانيم
چه غمي در دل ماست
گل من گريه مكن
اشك تو صاعقه است
تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي
بيش از اين گريه مكن
كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي
من چو مرغ قفسم
تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي
گل من گريه مكن
كه در آيينه ي اشك تو غم من پيداست
فطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
دل به اميد ببند
نا اميدي كفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگريز
در دندان تو در غنچه ي لب زيباست
گل من گريه مكن

+ نوشته شده در
84/12/02ساعت   توسط سرگشته
|