تبليغاتX
عشق زندگي است

عشق زندگي است

گویند شقایق ها هرگز نمی میرند پس تا مرگ شقایق ها دوستت دارم

 

من از سكوت گريزان بوده ام هميشه ... سالهاست كه سكوت كرده ام ..... و اينك ترس مرا تكان مي دهد

و من پيوسته به عقب بر مي گردم و از خود اين سوال را بارها و بارها مي پرسم كه آيا من

راه را عوضي آمدم ؟.. دلم گرفته است از اين فريبها و نيرنگها ... از اين دورويه مردمان بيهوده گو ... از آنها كه خدا را در پشت يك تكه ابر پنهان كرده و مي كنند و خود را قديس وار خالص خالص مي نمايانند .... چرا سادگيها هميشه تهش باختن است ؟ چرا قلب ساده من هميشه ساخت و ويران نكرد اما ساخته هايش را ويران كرد دست فريب ؟ ... چرا بالهايم را ديگران نمي بينند ... پرواز را از همين سكوي كوچك هم مي شود آغاز كرد  

 ...

+ نوشته شده در  85/01/31ساعت   توسط سرگشته  | 

 

تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند ... !

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما

 دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.

 

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه

رازدارش بود

 

 

 

+ نوشته شده در  85/01/28ساعت   توسط سرگشته  | 

 

تو  ميداني

 

تو  ميداني و همه ميدانن كه زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من

از آوردن برق اميدي در نگاه من و از بر انگيختن موج شعفي در دل من عاجز است

تو ميداني و همه ميدانن كه شكنجه ديدن به خاطر تو" زنداني كشيدن به خاطر تو و رنج بردن

به پاي تو تنها لذت زندگي من است

از شادي توست كه من در دل ميخندم . از اميد رهايي توست  كه برق اميد در چشمان

خسته ام  مي در خشد واز خوشبختي توست كه هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس

ميكنم نميتونم خوب حرف برنم . نيروي شگرفي را كه در زير اين كلمات ساده و جمله هاي

ضعيف و افتاده پنهان كرده ام. درياب!درياب! من تو را دوست دارم. همه زندگي ام و همه روزها و شبهاي زندگي ام " هر لحظه از زندگي ام بر من شهادت ميدهند

شاهد بوده اند و شاهد هستند

آزادي تو مذهب من است

خوشبختي تو عشق من است

وآينده تو آرزوي من

 

 

+ نوشته شده در  85/01/26ساعت   توسط سرگشته  | 

 

 

 

" یاغی"

 

"برلبانم غنچه ی لبخند پژمرده است

نغمه ام دلگیر و افسرده است

نه سرودی ، نه سروری

نه هماوازی ، نه شوری

زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است

یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است

این چه آیینی؟چه قانونی؟ چه تدبیری است؟

من از این آرامش سنگین وصامت عاصیم دیگر

من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر

من سرودی تازه می خواهم

جنبشی، شوری ، نشانی، نغمه ای ، فریادهایی تازه می جویم

من به هر آئین و مسلک کو کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر

من ترا در سینه ی امید دیرینسال خواهم کشت

من امید تازه می خواهم افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم

 

+ نوشته شده در  85/01/23ساعت   توسط سرگشته  | 

 

وقتي دلم ... !

 

وقتي دلم به اندازه غربت سرنوشتم مي گيره داغ دلم تازه مي شه وقتي ذهنم از تكرار ، تكرار هميشگي آزرده مي شه تازه متوجه مي شوم (تكرار تا ابديت ) كلمه اي جديدي نيست . وقتي مي بينم چشمام زندگي راآن طور كه هست نمي بيند حسرت مي خورم وقتي همش غم را مي بينم صبر و قرار خودم رو از دست مي دم . وقتي مي بينم  آهنگ زندگي جز (( غم غم غم )) چيز ديگه اي نيست فقط اشك چشمام را نگه مي دارم . وقتي متوجه مي شم بغض ، راه گلوم را بسته فقط خدا خدا مي كنم . كه درد بغض ، گلومو بي خيال شه. وقتي مي بينم زندگي من جز رنگ باختگي چيزي نداره آتيش مي گيره  وقتي …    !

 

 

+ نوشته شده در  85/01/21ساعت   توسط سرگشته  | 

 

فريادهاي خاموشي

 

دريا ، - صبور و سنگين –

مي خواند و مي نوشت :

« ....  من خواب نيستم !

خاموش اگر نشستم  ،

مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم ؛

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !  »

 

 

 

+ نوشته شده در  85/01/17ساعت   توسط سرگشته  | 

 

نمازشكايت

سحر, كه نسترن سرخ باغ همسايه

فرستد از لب ايوان به آفتاب درود

وآبشار غرلهاي شاد گنجشكان

ز اوج سبز درختان,به كوچه مي ريزد

و خانه از نفس گرم ياس لبريز است

من از سرودن يك شعر تازه مي آيم

كه ذره ذره وجودم در آن ترانه تلخ

به هاي هاي غريبانه اشك ريخته اند

*

كنار نسترن سرخ باغ همسايه

من از ستاره شفاف صبح مي پرسم:

((تو شعر مي داني؟))

ستاره جاي جواب

به بي تفاوتي آفتاب مي نگرد

*

((تو هيچ مي بيني؟))

                   -دوباره مي پرسم-

ستاره اما از دشت بي كرانه صبح

به من - چو گم شده اي در سراب – مي نگرد!

*

نگاه كن!

مرا مصاحب گنجشك هاي شاد مبين!

مرا مشاعر گلبرگ هاي ياس مدان!

كه من تمامي شب,

در آن كرانه دور,

ميان جنگل آتش

          ميان چشمه خون

به زير بال هياهوي مرگ زيسته ام

و تا سپيده صبح

به سرنوشت سياه بشر گريسته ام!

*

((- تو هيچ مي گريي؟))

                   - باز از ستاره مي پرسم –

ستاره – اما- با ديدگان اشك آلود

به پرسشي كه ندارد جواب مي نگرد!

*

-((بگو

صداي من به كسي مي رسد در آن سوي شب؟

بگو, كه نبض كسي ميزند در آن بالا؟))

ستاره مي لرزد!

-((بگو!

          مگر تو بگويي

                   در اين رواق ملال

كسي چون من به نماز شكايت ايستاده است؟))

ستاره مي سوزد

ستاره مي ميرد

و من تكيده و غمگين به راه مي افتم

و آفتاب همان گونه سر كش و مغرور

به انهدام جهان خراب مي نگرد....

                             >>فريدون مشيري<<

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/01/14ساعت   توسط سرگشته  | 

 

درد

 

چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي در گوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون كوه بودن
ولي در چشم خود ارام شكستن
براي هر لبي شعري سرودن
ولي براي خود همواره بستن
به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شكستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولي در بطن خود غوغا نشستن

 

این شعر رو چون خیلی دوست دارم گذاشتم شاید تکراری باشه اما بازم قشنگه

 

 

+ نوشته شده در  85/01/05ساعت   توسط سرگشته  | 

 

 

بهاري

 

یک باغ گل در دیدگانت جاریست

 

غنچه ای به لب بنشان

 

گوشهایم نیز به آهنگ گل محتاجند

 

فقط برای تو که یک گلستان زمزمه عشقی .

 

+ نوشته شده در  85/01/01ساعت   توسط سرگشته  |