تنهایی
سالها و شايد قرنهاست كه « من » در تنهايي به سر مي برم .... نمي دانم از كدام لحظه لذت بخش دانستم كه تنهايي هم شادي آفرين است ؟ به همان اندازه اي كه شادي تنهايي آفرين است ...پشت درياي خيال من كسي نيست ...! و « من » دايره وار به دور غرايز وامانده خويش با تنهايي افسار گسيخته ام « صفا » مي كنم ! .. هيچگاه خويش را رها نيافته بودم . من آزاد آزادم و بند خاطرات مرا به دايره و گرداب تهديد مي كند ! ... بار سبك هستي را به شانه ام خستگي آفرين است ... كمي سنگين تر ... كمي محمل تر ..كمي « بار » به دوش من بگذار ... كجاي اين هستي پهناور من از تنهايي بگريزم ... بشر در آستانه ورشكستگي است از غم تنهايي ...
