... !
شايد اين آخرين ترانه ام باشد و شايد مهربانترين قسمت انديشه ام .... گم شده است همه نقشه هايم ...خود را كودكي حس مي كنم كه ميان اسباب بازيهايش گم شده است ... هميشه دلم مي خواست كه بذر محبت درباغچه خانمان بكارم و عشق درو كنم ... مي بيني ؟ لحنم چه ساده شده است ؟
ذهنم خسته است و چشمم تمناي خواب دارد ... نه خواب آشفته ! اي كاش مي شد به دوردستها سفر كنم با كسي كه دلش از سنگ نمي شد ... كاش مي شد با كسي كنار آتش بايستم كه دلش برف زمستان نبود .... كاش مرا كسي با خود مي برد ... .. .. كاش دلم نااميد نمي شد .. كاش تو هم مرا تنها نمي گذاشتي ... كاش از سر بيقراري واژه هم از من فرار نمي كرد
تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست
گسترده از عالم تنهايي من عالمي نيست
غم آنقدر دارم كه مي خوام تمام فصل ها را
بر سر سفره رنگين خود بنشانم ات بشين غمي نيست
هواي من بر من مگير كه اين خود ستايي را كه بي شك
تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
من قصد نفي بازي گل را با باران ندارم
شايد به زخم من كه مي پوشم زچشم شهر آن را
در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست
شايد و شايد هزاران شايد ديگر اگر چه
اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

